تبليغاتX
دفتر کاهی من
خدایا به من آن ده که لایق کرم توست . نه آن که سزاوار من است !!!!!!


دفتر کاهی من








گوش کنید ... از غزه صدایی به گوش میرسد

بپاخیزید عاشوراییان :

این بار ندای

هل من ناصر ینصرنی

از غزه بگوش میرسد

 

تلاوت سراسری سوره حشر برای رهایی مردم مظلوم غزه

این سوره در هنگام پیرو زی سپاه اسلام بر یهود نازل شد.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 19:5  توسط مریم  | 


دخترم نگرانت نیستم

چرا که از مغرب ساحل غربی بادهایی می وزند که گیسوان ترا به مادرت خواهند رساند و او آسمان را خواهد بویید در حالی که در چشمانش دو کبوتر سفید گریه می کنند و خواهد گفت:
  1. بوی دخترم می آید ...

و مردم که پاره های روسری او را از روی زمین جمع می کنند زمزمه می کنند:   دیوانه شده...

اما مادرت ترا می بوید هر بار که باد گیسوانت را از ساحل غربی با خودش می آورد. 

 

پسرم نگرانت نیستم چرا که از مغرب ساحل غربی بادهایی می وزند که ذکر گفتنت را به پدرت می رسانند و او در محراب سجده خواهد کرد وقتی که پیشانی سوخته ات را به یاد می آورد و آرام خواهد گفت:

  1. وَسَلَامٌ عَلَیْهِ یَوْمَ وُلِدَ وَیَوْمَ یَمُوتُ وَیَوْمَ یُبْعَثُ حَیًّا ... (19-15)

و پدرت ترا زمزمه خواهد کرد هر بار که باد ذکرت را از ساحل غربی با خودش می آورد.

 

مادرم نگرانت نیستم چرا که از مغرب ساحل غربی بادهایی می وزند که اشک های ترا به فرزندانت می رسانند.

و آنان سوار بر تابوتی از دست ها و بوسه ها بر رودخانه سرخ افق جاری خواهند شد و تو بر ساحل غربی اشک می ریزی و آنان قطره قطره نیل سیاه پوش را به سمت غرق فرعون می رانند و آنان آرام آرام زمزمه می کنند:

  1. إِذْ أَوْحَیْنَا إِلَى أُمِّكَ مَا یُوحَى . أَنِ اقْذِفِیهِ فِی التَّابُوتِ فَاقْذِفِیهِ فِی الْیَمِّ فَلْیُلْقِهِ الْیَمُّ بِالسَّاحِلِ یَأْخُذْهُ عَدُوٌّ لِّی وَعَدُوٌّ لَّهُ ... (20-39)

و فرزندانت ترا خواهند گریست هر بار که باد اشکهایت را از ساحل غربی با خودش می آورد.

 

پدرم نگرانت نیستم چرا که از مغرب ساحل غربی بادهایی می وزند که خوابهای ترا به پسرانت می رسانند و آنان برای ذبح شدن از هم سبقت خواهند گرفت و تو در کنار زمزم اشک هایت آرام زمزمه می کنی:

  1. وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ ... (37 -107)

و پسران تو همانطور که در خواب دیدی هر کدام که به زمین می افتند تمام بتها را می لرزانند و گلوگاه هر کدام که سرخ می شود کعبه عزادارتر می ایستد.

و پسرانت ترا خواهند دید هر بار که باد رویایت را از ساحل غربی با خودش می آورد.

 

 اما ای انسان من برای تو نگرانم چرا که از مغرب ساحل غربی بادهایی می وزند که با خود گیسوهای پریشان و ذکرهای آرام و تابوتهای لرزان و گلوگاه های ناکام را می آورند اما آنچه از سرزمین تو ای انسان به ساحل غربی می برند تنها همان باد است. باد!

تنها سکوت مبهم نفاق و نگاه آلوده تبانی ...

بادهای غریب مغرب ساحل غربی از خانه تو ای انسان برای دختران و پسران و مادران و پدران فلسطین تنها پوزخندهای مورب و فکرهای مشوش را می برند.

سوغات بادهای غربی برای غزه، غرور جاهلیت نخستین و قسم های دروغ همیشگی است ...

 

ای انسان برای تو نگرانم که تکه تکه ات می کنند و تو به دست خود توافق نامه را با ساطور امضاء می کنی...

 

ای انسان برای تو نگرانم که آواره ات می کنند و تو صمیمانه دست بولدوزرها را می فشاری ...

 

برایت نگرانم که حرمتت را لکه دار می کنند و به پوتین هایشان سلام نظامی می دهی ...

ای انسان عرب

ای انسان آمریکایی

ای انسان اروپایی

ای انسان مغربی

بادهایی از مغرب غریب ساحل غربی می وزند که روزی طوفانی خواهند شد و ترا از بین خواهند برد و آنروز هیچ نوحی به نوحه غرق شدنت گوش فرا نخواهد داد.

 ما امروز بر  شرق ساحل غربی و کنار " کشتی نجات" ایستاده ایم.

ما

انسان های مشرقی...

 

(نقل از تبیان)

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم دی 1387 ساعت 18:41  توسط مریم  | 


گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

در بیابان بلا تصویر یک سقا کشید

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت 22:3  توسط مریم  | 


غریبه آمده بود آشنا شود با من

و از مسیر مقدر جدا شود با من

به اعتقاد و به تقواش پشت پا بزند

به درد بی دینی مبتلا شود با من

خدای کودکیش را کنار بگذارد

خودش خدا بشود یا خدا شود با من

به درک تازه ای از عشق و معرفت برسد

ز قید کهنه عادت رها شود با من

بدل به من بشود من بدل به او بشوم

برای چند شبی جا به جا شود با من!

برای معرکه گیری غریبه تنها بود

در این مکاشفه می خواست ما شود با من

خلاصه - قرص و مصمم - غریبه آمده بود

که باز وارد یک ماجرا شود با من

                      οοο   

غریبه آمد و ننشسته پا شدم با او

دوباره وارد یک ماجرا شدم با او

هر آنچه قدر که راحت جدا شدم از خود

هزار مرتبه اش هم نوا شدم با او

برای آتش بازیش یک نفر کم بود

به او اضافه شدم من ‌‌دو تا شدم با او

به جان جنگل دلهای عاشق افتادیم

بلا شدم بله مردم! بلا شدم با او

مرا غریبه چنان خام و خواب وسوسه کرد

که خود روانه راه خطا شدم با او

          

هزار سال گذشت و هنوز بی خبرم

که کی ؟چگونه ؟کجا ؟آشنا شدم با او

 

( شعری از دکتر بهروز یاسمنی)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387 ساعت 0:12  توسط مریم  | 


خداجونم! تازه فهمیدم بجز تو
حرف هیچكی خوندنی نیست
آدما میان و  میرن
هیچكی جز تو موندنی نیست

 



ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387 ساعت 0:28  توسط مریم  | 


 

دل من بزرگست
زیرا مهر تو
که شرح آن به کتابها نمیگنجد
در این قلب کوچکم
به آسانی گنجیده است!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 23:56  توسط مریم  | 


آدمـک آخــرِ دنیــاست، بخند...

 آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند...

آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند...

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند...

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

 فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند...

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست,

 تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند...

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم

پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند...

آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان

به خــدا آخــر دنیـاست، بخند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 23:30  توسط مریم  | 


مرد و فرشته

مردی دررویا فرشته ای را دید كه در یك دستش مشعل و در دست دیگرش سطل ابی گرفته بود و در جاده روشن و تاریك می رفت

مرد از فرشته پرسید این مشعل و آب را كجا می بری؟

 فرشته جواب داد:می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با آب آتشهای جهنم را خاموش كنم ...آن وقت ببینم چه كسی واقعا خدا را دوست دارد !

 

 

درویشی که به تصادف در جهنم افتاد !!


درویشی قصه زیر را تعریف می کرد:
یکی بود یکی نبود مردی بود که زندگی اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود.
وقتی مُرد همه می گفتند به بهشت رفته است آدم مهربانی مثـل او حتما ً به بهشت می رود.
در آن زمان بهشت هنوز به مرحله ی کیفیت فراگیر نرسیده بود و استـقبال از او با تشریفات مناسب انجام نشد.
فرشته نگهبانی که باید او را راه می داد نگاه سریعی به فهرست نام ها انداخت و وقتی نام او را نیافت او را به جهنم فرستاد.
در جهنم هیچ کس از آدم دعوت نامه یا کارت شناسایی نمی خواهد هر کس به آنجا برسد می تواند وارد شود.
مَرد وارد شد و آنجا ماند . . .
چند روز بعد شیطان با خشم به دروازه بهشت رفت و یقه فرشته نگهبان را گرفت و گفت:
« این کار شما تروریسم خالص است! »
نگهبان که نمی دانست ماجرا از چه قرار است پرسید: چه شده ؟
شیطان که از خشم قرمز شده بود گفت:
« آن مَرد را به جهنم فرستاده اید و آمده وکار و زندگی ما را به هم زده.از وقتی که رسیده
نشسته و به حرف های دیگران گوش می دهد و به درد و دلشان می رسد.حالا همه دارند در
جهنم با هم گفت و گو می کنند یکدیگر را در آغوش می کشند و می بوسند.
جهنم جای این کارها نیست! لطفا ً این مَرد را پس بگیرید!! »
وقتی قصه به پایان رسید درویش گفت:
« با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف در جهنم افتادی خود شیطان تو را به بهشت بازگرداند! »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 ساعت 7:9  توسط مریم  | 


+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم شهریور 1387 ساعت 0:29  توسط مریم  | 


1100 سال است که جمعه ها با گل های قرمزمان بر سر جاده می ایستیم که تو با  جیب های پر از نرگست از راه برسی چگونه است که ما پا بر جاده نمی نهیم چرا ما قدمی بر نمی داریم تا به او برسیم دلم گواهی می دهد که در آن طرف جاده هم کسی منتظر ماست!

 از کجا معلوم است که او با شاخه های گل نرگس منتظر ما نایستاده است ؟1100 سال است ساکن بدون حتی حرکتی بر سر جاده می ایستیم و با خود زمزمه می کنیم  :اللهم عجل لولیک الفرج

این جاده هر چقدر هم باشد اگر قدم به قدم جلو می رفتیم بعد از1100 سال به انتهای آن می رسیدیم و می دیدیم که بر سر جاده اوست که منتظر ماست میفهمیدیم که جا ماندیم می فهمیدیم که لیاقتش را نداشتیم می فهمیدیم که ما با ید به دیدار او می رفتیم...

عمریست که از حضور او جا ماندیم

 در غربت سرد خویش تنها ماندیم

 او منتظر است که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 21:18  توسط مریم  |