به خدایی می نازم ..که جاریست در روح و جانم
در روح و جان درختان
چشمه ساران
صدای بینواییم را می شنود..
و با خداییش و با اشاره ای پاسخ می گوید
الهی!
به تو می نازم
ای در رگهای من جاری

چه زیباست محبت خشمگینت
چه عاشقانه به صورتم سیلی می نوازی
آنقدر عاشقانه که شیرینی عشقت تا عمق وجودم رسوخ می کند
وای که عاشق تر از تو سراغ ندارم که این چنین معشوق در بند کشد
عاشقی که تمام وجود معشوق در او خلاصه شود
چه خوب عشق و چه خوشبخت معشوقی که با عاشق معشوق است و بی عاشق هیچ نیست
چه لذت بخش است معشوق چنین عاشقی بودن
با تمام بی مهری من باز عاشقانه به سویم می آیی و مرا به خود می خوانی
وقتی از تو چیزی می خواهم به بهانه ای آنرا به تعویق می اندازی تا باز تو را صدا کنم
و تو از عشق لبریز شوی
چه بی انصافم من
که بهانه های عاشقانه ات را بی میلی تو نسبت به خود می پندارم
و خیلی راحت از لطفت ناامید می شوم
و باز تویی که مرا می خوانی
از ترس ناامیدی من آنچه خواسته ام به بهترین نحو ممکن به من می دهی
تا ترا یاد کنم و من ترا شکر می کنم و باز فراموش می شوی
بدون یاد تو خود را به گرداب حوادث فرو می برم
وقتی امیدم از همه جا و هیچ جا قطع می شود صدای تو را از گوشه قلب لهیده ام می شنوم
به سوی من آی که عاشقانه پذیرایت هستم که اگر بدانی چقدر به تو مشتاقم در دم هلاک شوی
از درماندگی به سویت پناه می برم و تو مرهم بر زخم دردم می نهی
تا آرام گیرم
هنوز جرعه ای از دریای عشقت ننوشیده دنیای پرفریب به دیدارم می آید
آه افسوس چه فریبنده و خوش خط و خال است و من چقدر به او مشتاق و تو چه زود فراموش می شوی
اول فکر می کردم کشش تو کم و جاذبه او زیاد است ولی فهمیدم برای رسیدن به او باید از تو جدا شوم
حال به این بیت ایمان آوردم [گرکه از جانبه معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد]
ای عاشق منتظر
تو هر چه عاشق باشی معشوق بی عشق چگونه توانی رام کنی
+
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:6 توسط مریم
|