تبليغاتX
دفتر کاهی من
خدایا به من آن ده که لایق کرم توست . نه آن که سزاوار من است !!!!!!


دفتر کاهی من








باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده است

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکپارچه آواز شده است

و درخت گیلاس

هدیه جشن اقاقی ها را

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

با سر و سینه گلهای سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست

حالیا معجزه باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا اینهمه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را

و بهاران را

باور کن 

"فریدون مشیری"

 

تقدیم به دوست خوب و قشنگم : مریم عزیز

امیدوارم به خواست و صلاح خداوند به تمام آرزوهات برسی

تولدت مبارک 
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 ساعت 0:14  توسط مریم  | 


خداوندا نمی دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه زجری می کشد کسی که انسان است

و از احساس سرشار است.

 

همیشه رفتن رسیدن نیست،ولی برای رسیدن باید رفت،در بن بست هم راه آسمان باز است

پرواز بیاموز

 

هرگز كسی را دوست نداشته باش زیرا دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان
 
را به جنون می كشاند هرگاه كسی را دوست داشتی رهایش كن اگر به سراغت نیامد
 
بدان از آغاز هم با تو نبود
 
 
 
حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود ولی افسوس که به جای افکارش،
 
زخم های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین درد او را بی آبی معرفی کردند.
 
 
 
با همه چیز درآمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش.
 
 

مهربانی جاده ایست که هرچه پیش تر روند ,خطرناک تر می گردد ! نمی توان باز گشت....

اما لحظه ای باید درنگ کرد و شاید چند گامی بر بیراهه رفت .

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی

 آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از كویر است

 

در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند و برای حسینی می گریند که

 آزادانه زیست و آزادانه مرد

 

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست

او جانشین تمامی نداشته های من است

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:30  توسط مریم  | 


به خدایی می نازم ..که جاریست در روح و جانم
در روح و جان درختان
چشمه ساران
صدای بینواییم را می شنود..
و با خداییش و با اشاره ای پاسخ می گوید
الهی!
به تو می نازم
ای در رگهای من جاری

 

 

 

چه زیباست محبت خشمگینت

چه عاشقانه به صورتم سیلی می نوازی

آنقدر عاشقانه که شیرینی عشقت تا عمق وجودم رسوخ می کند

وای که عاشق تر از تو سراغ ندارم که این چنین معشوق در بند کشد

عاشقی که تمام وجود معشوق در او خلاصه شود

چه خوب عشق و چه خوشبخت معشوقی که با عاشق معشوق است و بی عاشق هیچ نیست

چه لذت بخش است معشوق چنین عاشقی بودن

با تمام بی مهری من باز عاشقانه به سویم می آیی و مرا به خود می خوانی

وقتی از تو چیزی می خواهم به بهانه ای آنرا به تعویق می اندازی تا باز تو را صدا کنم

و تو از عشق لبریز شوی

چه بی انصافم من

که بهانه های عاشقانه ات را بی میلی تو نسبت به خود می پندارم

و خیلی راحت از لطفت ناامید می شوم

و باز تویی که مرا می خوانی

از ترس ناامیدی من آنچه خواسته ام به بهترین نحو ممکن به من می دهی

تا ترا یاد کنم و من ترا شکر می کنم و باز فراموش می شوی

بدون یاد تو خود را به گرداب حوادث فرو می برم

 وقتی امیدم از همه جا و هیچ جا قطع می شود صدای تو را از گوشه قلب لهیده ام می شنوم

به سوی من آی که عاشقانه پذیرایت هستم که اگر بدانی چقدر به تو مشتاقم در دم هلاک شوی

از درماندگی به سویت پناه می برم و تو مرهم بر زخم دردم می نهی

تا آرام گیرم

هنوز  جرعه ای از دریای عشقت ننوشیده دنیای پرفریب به دیدارم می آید 

آه افسوس چه فریبنده و خوش خط و خال است و من چقدر به او مشتاق و تو چه زود فراموش می شوی

اول فکر می کردم کشش تو کم و جاذبه او زیاد است ولی فهمیدم برای رسیدن به او باید از تو جدا شوم

حال به این بیت ایمان آوردم [گرکه از جانبه معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بی چاره به جایی نرسد]

ای عاشق منتظر

تو هر چه عاشق باشی معشوق بی عشق چگونه توانی رام کنی


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 0:6  توسط مریم  | 


 

 زندگی شاید لبخند زیبای کودکیم باشد...
شادی های وجودی بچگی هایم...
دوست داشتن های خالصانه و بی ریای یک خردسال...
دستان گرم و باتقوای پدرم...
عشق و ایمان زیبای مادرم...
زندگی این بود...
این هست...
و همین خواهد بود...
 
 

 

 
 

زندگی خوردن و خوابیدن نیست
انتظار
و هوس و دیدن و نادیدن نیست.
زندگی
چون گل سرخی است
پر
از خار و پر از برگ و پر از عطر لطیف.
یادمان
باشد اگر گل چیدیم
عطر
و برگ و گل و خار همه همسایه دیوار به دیوار همند.

                                                                     دکتر علی شریعتی


 

                                                           

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 20:6  توسط مریم  | 


 

دوستت دارم ای خدایی كه با اینكه به من نیازی نداشتی؛ آفریدی و گفتی :

                                دوستت دارم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 ساعت 20:9  توسط مریم  |