تبليغاتX
دفتر کاهی من
خدایا به من آن ده که لایق کرم توست . نه آن که سزاوار من است !!!!!!


دفتر کاهی من








یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست...

عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب  از چه خوارم کرده ای!؟
بر صلیب عشق دارم کرده ای!؟

جام لیلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکستم داده ای!؟

نشتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیلاست... آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن
من که مجنونم ...تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو ... من نیستم



گفت: ای دیوانه! لیلایت منم...
در رگ پیدا و پنهانت منم!

سال ها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی!

عشق لیلا در دلت انداختم...
صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا ... نشد!
گفتم عاقل می شوی ... اما نشد!

سوختم در حسرت یک یا ربت
غیر لیلا برنیامد از لبت!...

روز و شب او را صدا کردی ولی
دیدم امشب با منی ...گفتم بلی!

مطمئن بودم به من سرمیزنی
در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم....

 

 

در نهان ، به آنانی دل میبندیم که دوستمان ندارند ، و در آشکارا از آنانی که دوستمان دارند غافلیم!
شاید این است دلیل تنهایی ما ..
( دکتر شریعتی)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 18:25  توسط مریم  | 


پدرم

تاج سرم

تنها مردی که میشه بهش اعتماد کرد.

تنها کسی که در قبال کاری که واست انجام میده 

هیچ چیزی از تو نمیخواد 

فقط دوس داره که تو از زندگیت  راضی باشی .

همین..........................

 

                  

                 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 11:54  توسط مریم  | 


مواظب افكارت باش كه گفتارت می شود  -  مواظب گفتارت باش كه رفتارت می شود
مواظب رفتارت باش كه عادتت می شود  - مواظب عادتت باش كه شخصیتت می شود
مواظب شخصیتت باش كه سر نوشتت می شود.

 


الهی! من ترا نه برای ترس از عذابت عبادت کردم و نه برای دلبستگی به پاداشت. بلکه ترا

شایسته عبادت دیدم و جان و دل به بندگیت دادم.

 

 

شادی مومن در رخسار او و اندوهش در دل است.

 

سوگند به كسی كه همه آوازها و فریادها را می شنود،محال است كسی دلی را شاد كند

و در ازا خداوندبرایش لطف ومهربانی نیافریند.

 

از خداوند بپرهیز .هرچند كه پرهیزت اندك بود.و بین خود و او پرده ای قرارده هر چند كه نازك بود.

 

هر که بر حسدش غالب نشود ، بدنش گور جانش خواهد شد

 

 

                              ..:: میلادش بر همه ی عاشقانش خجسته باد ::..

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 11:36  توسط مریم  | 


روزها می گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفته بود . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.


و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیای بزرگت را گرفته بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.


گنجشک خیره در خدائیِ خدا مانده بود.


خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...

 

                          

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387 ساعت 0:23  توسط مریم  | 


خدایا ...    مسئولیت های شیعه بودن را كه علی وار زیستن و علی وار مردن و علی وار پرستیدن و علی وار جهاد كردن و علی وار سخن گفتن و علی وار سكوت كردن است را - تا آنجا كه در توان بنده نا توان علی است - همواره یادم آر .

 

 

زندگی چیست ؟ اگر خنده است چرا گریه میكنیم ؟ اگر گریه است چرا خنده میكنیم ؟
اگر مر گ است چرا زندگی می كنیم ؟ اگر زندگی است چرا می میریم ؟
اگه عشق است چرا به آن نمی رسیم ؟ اگه عشق نیست چرا عاشقیم
 
 
 
حلاج شهرم
کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
 تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
 به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای
دم زدن در تو حیات من است...
   
 
 
 

خداوندا به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به دین داران ما  دین و به مومنان ما رو شنایی

 و به روشنفكران ما ایمان و به متعصبین ما  فهم و به فهمیدگان ما تعصب و به زنان ما شعور

 و به مردان ما شرف  و به پیران ما اگاهی و به جوانان ما اصالت  و به اساتید ما عقیده

 و به دانشجویان ما نیز عقیده  و به خفتگان ما بیداری  و به بیداران ما ارده

 و به نشستگان ما قیام  و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد و به هنر مندان ما درك

 و به شاعران ما شعور و به محققان ما هدف  و به مبلغان ما حقیقت و به خود بینان ما انصاف

  و به فحاشان ما ادب   و به فرقه های ما وحدت  و به مردم ما خود اگاهی

 و به همه مرم ملت ما   همت تصمیم  و استعداد فداكاری و شایستگی نجات و عزت بخش

 

خدا یا

خود خواهی را چندان در من بكش، یا چندان بركش

تا خود خواهی دیگران را احساس نكنم و از آن در رنج نباشم.

خدایا

به مذهبی ها بفهمان كه،

آدم از خاك است.

بگو كه،

یك پدیده مادی نیز به همان اندازه خدا را معنی می كند كه یك پدیده غیبی،

در دنیا همان اندازه خدا وجود دارد كه در آخرت.

و مذهب اگر پیش از مرگ به كار نیاید، پس از مرگ به هیچ كار نخواهد آمد.

 
 
 
 
 

کسانی که خود بسیارند، نیازی به هموطن ندارند.  کسانی که خود آزادند، از زندان به ستوه نمی آیند.
آدمهای اندکند، که به ازدحام نیاز دارند.

 

 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد / نمی خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت / ولی بسیار مشتاقم گلویم سوتگی گردد به دست كودكی گستاخ و بازیگوش / و او یك ریز و پی در پی دم گرم و چموشش را در گلویم سخت بفشارد /و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد / بدین سان بشكند هر دم سكوت مرگبارم را

 

 

وقتی كبوتری شروع به معاشرت با كلاغها می كند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود.

 

 

 دوست داشتن كسی كه لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است.

 

 

 

پوچی زندگی امروز یعنی « فدا کردن آسایش برای فقط و فقط وسائل آسایش »

این دور ابلهانه ای که زندگی امروز برداشته و انسان را هم اسیر کرده و اینهمه نیازهای عظیم و بزرگ و پر شکوه ، عمیق ماوراءالطبیعی که انسان دارد -همه را - تعطیل کرده و فقط او را مقتدر کرده است .

در چنین جامعه ای انسان پوچ می شود و این پوچی زندگی امروز را همه فلاسفه ، هنرمندان ، دانشمندان بزرگ - متدین و غیر متدین - و هر کس از هنرمند و دانشمند و نویسنده و فیلسوف ، موزیسین ، رمان نویس ، کارگردان ، همه ابعاد و همه اندیشه های امروز که تمدن امروز و انسان امروز را بخوبی میشناسند اعلام کرده اند.

« ژان ایزوله » دانشمند فرانسوی این قهرمان را سمبل انسان امروز میداند.این انسانی که قدرت و صلابت سنگ را پیدا کرده است امروز تزلزل، فرو ریختن و نابود شدن ناگهانی اش از همه ادوار گوناگون بشری و از همه وقت بیشتر است.

 

 

در دشمنی  دورنگی  نیست .  کاش  دوستان  هم  در موقع  خود  چون  دشمنان  بی ریا  بودند .

 

  

اكنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم كه با هر نفس گامی به تو نزدیك تر میشوم . این زندگی من است

 

 

دنیا را بد سا ختند،
                         كسی را كه دوست داری،دوستت ندارد
                                                       كسی كه تو را دوست دارد،تو دوستش نداری
اما كسی كه تو دوستش داری و او هم دوستت دارد
                         
 به رسم و آیین زندگی به هم نمی رسید.
                                                       و این رنج است....
                                                                            زندگی یعنی این

 

 

برای ضربه زدن به مذهب نیازی نیست که شما مستقیما با آن مخالفت کنید. کافیست بصورت جاهلانه از آن طرفداری کنید

 

 

دلی که از بی کسی غمگین است ، هر کسی را می تواند تحمل کند.

 

هر کس را نه بدان گونه که هست احساس میکنند بدان گونه که احساسش میکنند هست.

 

 

ای که هوای من شده ای

دم زدن در تو حیات من است

ای که در گذرگاه عمر. تو را یافته ام

تو مرا می سازی و من تو را می سازم

تو مرا می سرایی و من تو را می سرایم

تو مرا می تراشی و من تو را می تراشم

تو مرا می نگاری و من تو را می نگارم

من تو را بر صورت خویش می سازم

و از روح خویش در تو می دمم که همانند منی

که خلیفه منی.که امانت دار منی

اما افسوس.افسوس که تو در زمین نیستی

تو بر روی زمین نیستی

زمین از آن ما نیست

بر روی این خاک. هر دو غریبیم

هر دو بی کسیم

هر دو اسیریم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 16:36  توسط مریم  | 


خدای من در همین نزدیکی هاست



میشنود صدای مرا



می بخشد به من عشق



و می گیرد دستان ِ ناتوان ِ مرا



حتم دارم



حتم دارم



که خدای من در همین نزدیکی هاست...............


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 2:23  توسط مریم  | 


نامت چه بود؟ آدم


فرزندِ كی ؟ من را نیست نه مادری و نه پدری بنویس اول یتیم عالم خلقت


محل تولد؟ بهشت پاک


اینک محل سکونت؟ زمین خاک


آن چیست بر گُرده نهادی؟امانت است.


قدت؟ روزی چنان بلند که همسایه خدا
، اینک به قدر سایه بختم بروی خاک


اعضای خانواده؟ حوای خوب و پاک، قابیل خشمناک،هابیل زیر خاک


روز تولدت؟در جمعه ای ،به گمانم روز عشق


رنگت؟ اینک فقط سیاه ز شرم چنان گناه


وزنت؟نه آنچنان سبک که پَرم در هوای دوست نه آنچنان سنگین که نشینم به این زمین


جنست؟ نیمی مرا زخاک نیمی دگر خدا
 


شغلت؟ در کار کشت امید بروی خاک


شاکی تو؟ خدا


نام وکیل؟ آن هم فقط خدا


جرمت؟ یک سیب از درخت وسوسه


تنها همین؟ همین و بس


حکمت؟ تبعید در زمین


همدمت در گناه ؟ حوای آشنا


ترسیده ای؟ کمی


زچه؟ که شوم من اسیر خاک


آیا کسی به ملاقاتت آمده است؟ بلی


چه کس؟ گاهی فقط خدا


داری گلایه ای؟ دیگر گِله نه ولی...


ولی که چه؟حکمی چنین آن هم به یک گناه؟!!!!


دلتنگ گشته ای؟ زیاد


برای که؟ تنها فقط خدا


آورده ای سند؟ بلی


چه؟دو قطره اشک


داری تو ضامنی؟ بلی


چه کس؟ تنها کسم خدا


در آخرین دفاع؟

 

می خوانمش چنان كه اجابت كند دعا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 1:0  توسط مریم  |