تبليغاتX
دفتر کاهی من
خدایا به من آن ده که لایق کرم توست . نه آن که سزاوار من است !!!!!!


دفتر کاهی من








1100 سال است که جمعه ها با گل های قرمزمان بر سر جاده می ایستیم که تو با  جیب های پر از نرگست از راه برسی چگونه است که ما پا بر جاده نمی نهیم چرا ما قدمی بر نمی داریم تا به او برسیم دلم گواهی می دهد که در آن طرف جاده هم کسی منتظر ماست!

 از کجا معلوم است که او با شاخه های گل نرگس منتظر ما نایستاده است ؟1100 سال است ساکن بدون حتی حرکتی بر سر جاده می ایستیم و با خود زمزمه می کنیم  :اللهم عجل لولیک الفرج

این جاده هر چقدر هم باشد اگر قدم به قدم جلو می رفتیم بعد از1100 سال به انتهای آن می رسیدیم و می دیدیم که بر سر جاده اوست که منتظر ماست میفهمیدیم که جا ماندیم می فهمیدیم که لیاقتش را نداشتیم می فهمیدیم که ما با ید به دیدار او می رفتیم...

عمریست که از حضور او جا ماندیم

 در غربت سرد خویش تنها ماندیم

 او منتظر است که ما برگردیم

ماییم که در غیبت کبری ماندیم

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 21:18  توسط مریم  | 


شبی به گوشه ی خلوت، خدا خدا كردم

ز روی صدق به دلخستگان دعا كردم

ز سینه آه كشیدم دلم ز آه شكست

در آن شكستگی دل، چه گریه ها كردم!

به شوق سجده فتادم به خاك گرم نیاز

نمازهای ز كف رفته را قضا كردم

در آن صفای سحر، با طواف كعبه ی عشق

ز مروه سعی پر از جذبه تا صفا كردم

چه حال رفت ندانم كه با عنایت اشك

به بحر رحمت بی منتها شنا كردم

ز تن رها شدم و روح من صعود گرفت

به دل هوای ملاقات كبریا كردم

صدای بال ملایك نشست در گوشم

همای عشق شدم، سیر در سما كردم

چكید اشك خلوصم به بالهای سپاس

چو با ملایكه پرواز تا خدا كردم

چه گویمت كه چه شد؛ جذبه بود و رحمت دوست

به حیرتم كه كجا بودم و چه ها كردم!

ز بخت بد پس از آن شب روان پاكم را

به دست نفس هوس آزما فنا كردم

كنون سزاست بر احوال خود بگریم زار

از آنكه حال مناجات را رها كردم

هوای نفس ندانم چه كرد با دل من

كه خویش را ز شب عاشقان جدا كردم

خدای من! همه دم باب رحمتت بازست

منم كه از تو جدا ماندم و خطا كردم

بهار عشق خزان شد چه بی خبر ماندم

گریخت فیض سحر، این خطا چرا كردم

رواست برق ندامت بسوزدم همه عمر

كه با اطاعت دل، پشت بر خدا كردم!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387 ساعت 21:1  توسط مریم  | 


من کیستم ؟؟؟

 بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد بی شهریار شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو ..

این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو ..

این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو ..

این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد خط خیال تو .... هراسان از هراس های بی زوال تو .. چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم ..


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 ساعت 2:8  توسط مریم  | 


خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده
پیکر نازک تنها قلمم ؛زیر آوار غم و درد خرد شده
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
می توانی تو از این دنیای وحشی بنویس
من دگر خسته شدم
راست گفتند می شود زیبا دید؛ می شود آبی ماند
اما ... تو بگو ؛گل پرپر شده زیباییست؟! رنگ مرگ عشق آبیست؟
می توانی تو بیا؛ این قلم ؛ این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛ و یک پنجره ساکت و بسته
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب
تو توانی بنویسی بر آب؟
+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 16:8  توسط مریم  | 


نه تو می مانی ،نه اندوه
ونه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب یک رود قسم
وبه کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت

آنچنانی که فقط خاطره ها خواهد ماند
لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

تو به آیینه، نه، آیینه به تو خیره شده ست
تو اگر خنده كنی او به تو خواهد خندید
و اگر بغض كنی
آه از آیینه دنیا كه چه ها خواهد كرد...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387 ساعت 16:5  توسط مریم  |